|
گذر از معنا
|
|||
|
شب پیش صدای پارس شدید دو سگ که از خرابه ای متروک بلند میشد و بی دلیل حدود ۲ ساعت ادامه داشت سبب شد تا آقای فلان که در آن نزدیکی ها زندگی میکرد به این فکر کند که فردای آن روز چه بلایی سر سگها بیاورد چون به هر حال سگ چه ارزشی دارد که با واق واق احمقانه اش ۲ ساعت او را بیخواب کرده.صبح آن روز به محض بیدار شدن از خواب شروع به کلنجار رفتن با خود شد تا راهی مناسب برای تلافی پیدا کند.ابتدا تصمیم گرفت تا شر سگ را با یک گلوله ی تفنگ کم کند.اما بعد پیش خودش فکر کرد که عقل برای چیست؟تا فکر کنم و نتیجه بگیرم.این حیوان ابله حتی ارزش آن را ندارد که وقت شریفم را صرفش کنم..اما چه باید کرد..انتقام وسوسه کننده است.مقابله به مثل چطور است؟بهترین راه...مقابله به مثل است.مقابله به مثل با یک سگ در شان من است؟..شان انسان مهم نیست..انسان شانی ندارد..انسانی که با گل آفریده شده شانی ندارد..انسانی که همزمان با سگ و خر و گربه آفریده شده شانی ندارد..دنیا محل خالی کردن عقده هاست...انسان نظریه پرداز!هه هه هه!باید رذل و کثیف بود.با سگ مثل سگ رفتار کن.مهم این است که حق ادا شود.همه خط قرمز ها باید زیر پا گذاشته شود..درست!بهترین کار این است که شب چنان واق واقی راه بیاندازم که سگ عوضی طعم بی خوابی را بچشد... آن شب آقای فلان راس ساعت ۳ نصفه شب شروع به واق واق کرد و قصد داشت تا دو ساعت واق واقش را ادامه دهد اما چون سگ یه تیر حرومش کرده بود واق واقش یه ربع بیش تر طول نکشید... ماجرا یک روز سر یک چار راه وسط انبوه مردمی که می آمدند و می رفتند اتفاق افتاد.از حرکت ایستادم و پلکی زدم.ناگهان هیچ چیز نفهمیدم.هیچ چیز هیچ چیز.دلیل حضور اشیاء و آدم ها را نمی فهمیدم و همه چیز کاملا پوچ و بی معنا شده بود.خندیدم.
چه چیز غریبی یافته بودم که پیش تر متوجه آن نشده بودم،تا آن وقت همه چیز را به سادگی پذیرفته بودم..چراغهای راهنما،ماشینها،پوسترها،یونیفرم ها،میدانها،،چیزها از این جهان پرت افتاده بودند.جوری که انگار چیزهایی ضروری بوده باشند،انگار زنجیره ای از علت و معلولها آنها را گردهم آورده باشد.بعد،خنده روی لبم خشکید.شرمنده و خجالت زده شدم.دستم را بالا بردم تا توجه مردم را به خودم جلب کنم.داد زدم: یه لحظه وایسین.یه اشتباهی شده.همه چی ناجوره،کارامون بی خود و بی معنیه.این وضعش نیست.این اوضاع کی تموم میشه؟ مردم دورم جمع شدند و با کنجکاوی وراندازم کردند.همین طور که در میانشان ایستاده بودم و دست هایم را بالا پایین می بردم،یک دفعه از تشریح عقیده ام،از این که آنها را در بارقه ی کشفی که به ناگاه روشنم کرده بود شریک کنم،مایوس شدم و هیچ نگفتم.هیچ چیز نگفتم.چون لحظه ای که دستم را بلند کردم و دهانم را بازکردم،انگار که کشف عظیم ام را قورت داده باشم،کلمات همین طور بی حساب و کشککی از دهانم خارج شدند.مردم پرسیدند: خب،یعنی که چه؟همه چی سرجاشه.همون جور که باید باشه.هر چیزی نتیجه ی چیز دیگریه.همه چی با چیزای دیگه جوره.ما که چیز بی خود و اشتباهی نمی بینیم. آنجا ایستادم.گیج و مبهوت دیدم انگار ناگهان همه چیز دوباره سرجایش نشسته و معمولی به نظر می آید..چراغهای راهنما،میدان ها،یونیفرم ها،برجها،خطوط تراموا،گداها،جماعت مردم..اما این هم آرامم نکرد،بلکه بیشتر عذابم داد.گفتم:متاسفم.شاید من اشتباه کردم.خب،اینطور به نظرم آمد..اما درسته الان همه چی درسته.متاسفم... و از بین نگاههای غضب آلودشان بیرون زدم و خلاص شدم.باز،حتی حالا هم،هر وقت(بیش تر که اینطور است)می فهمم که چیزی را درک نمیکنم،در می یابم که باید فهم دیگری را که به سادگی به دست می آید و از دست میرود،دست و پا کنم. ایتالو کالوینو من فرانسوا یونک پسر فرانسوا در حال نگارش وصیت نامه ی خویش می باشم و پس از اتمام این وصیت نامه قصد دارم خودکشی کنم.بعد از ۴۰ سال زندگی هنوز ماهیت زندگی را متوجه نشده ام.من طی یک تحقیق فلسفی مهم به این نتیجه رسیدم که خودکشی افراد دو علت دارد:یا دلیل فلسفی دارد یا دلیل فلسفی ندارد.خودکشی من دلیل فلسفی دارد.من در زندگی بیش تر از آنکه خوشی را تجربه کرده باشم بدشانسی آورده ام.یکی از بزرگ ترین بدشانسی های زندگیم این بود که سر گفتن پیوند زناشویی در کلیسا سوتی دادم و مارگارت ترجیح داد به نامزد بودن با من اکتفا کند.در این جا تصمیم دارم بزرگ ترین نظریه ی فلسفی خودم را بیان کنم.مدینه ی افضله نامی است که برای نظریه ام برگزیده ام و این نظریه نظریه ای است فراگیر در ابعاد فلسفی،اجتماعی،فرهنگی و...و نظریه ای است در اصلاح جامعه و مطمئن هستم که دنیا را ۸/۹ ریشتر تکان خواهد داد.ابتدا افراد جامعه را به سه دسته تقسیم می کنم:طراحان قوانین که طبعا فیلسوفان باید قوانین را طراحی کنند.فیلسوفان در اجرای قوانین و نظارت بر آنها هیچ دخالتی نباید داشته باشند بلکه تنها وظیفه ی خطیر طراحی قوانین را بر عهده دارند.مجریان قوانین(حاکمان) که دیوانگان باید این سمت را بر عهده گیرند و برای این انتخاب دلیلی قانع کننده دارم.آن وقت دیگر مردم نمیتوانند بگویند این حاکمان ما مانند دیوانگان رفتار می کنند چون حاکمانشان به خودی خود دیوانه اند و از این رو هیچ ایرادی برآنها وارد نیست و این همان نقطه عطف نظریه مدینه افضله است.و اما دسته ی سوم مردم (کسانی که قوانین رویشان اجرا میشود) می باشند که همه ی افراد جامعه جز دیوانگان و فیلسوفان جزو این دسته هستند.پس هر کسی که می خواد به جایی برسد یا باید دیوانه باشد یا فیلسوف.اما درمورد دین و مکتب مردم پیشنهاد می کنم مردم تمامی مکاتب و ادیان و نظریه ها را یکجا با هم قبول داشته باشند تا هیچ اختلاف نظری پیش نیاید زیرا اختلاف نظر سرچشمه ی قتل و جنگ است... من حال شما را ای جامعه ی بشری درک میکنم که اکنون در حال خواندن این وصیت نامه بسی شگفت زده شده اید و دهانتان در حد ماکزیمم باز است... این بود نظریه ی مدینه ی افضله ی من که خواسته ام از شما ای جامعه ی بشری این است که این نظریه را در تمامی کشورها و زمین و در مراحل بعدی در تمامی کهکشان ها به اجرا برسانید. اما کمی به وضعیت اموالم می پردازم..از این دنیا دو چیز بیشتر ندارم:مادرم و مارگارت. مارگارت را به مادرم بدهید و با مادرم نیز مدرسه بسازید. اکنون هنگام خودکشی من است..بدرود! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آخرین کلمات فرانسوا یونک فیلسوف نامی قرن بیستم در سال ۱۹۴۲ خودکشی کرد اما خودکشی وی ،نمیشود گفت کاملا ناموفق ،بلکه تقریبا ناموفق شد.او خودش را از طبقه ی بیستم ساختمانی به پایین انداخت که به دلیل اشباهات محاسباتی رو گردن یک پیرزن در حال عبور فرود آمد و وی در کجا کشته شد.اما فرانسوا یونک نیز به علت برخورد عصای پیرزن با سرش روانه ی بیمارستان شد.در بیمارستان همه ی نزدیکانش دورش جمع بودند و وی در تلاش برای انتخاب آخرین جمله ی زندگی خویش بود:آّه خدایا منو ببخش! نه...نه.. یادم نبود..من که به خدا اعتقاد ندارم..خوب آخرین جمله ی زندگی من باید تاثیر گذار باشد..مثل و بله دوستان من هم اکنون دارم میمیرم...نه..خوب طبیعتا در این لحظه هیچ کسی انتظار دیگه ای از من جز مردن نداره...بهتره آخرین جمله ی یک فیلسوف فلسفی باشه..مثلا دوستان بیاد داشته باشید که مردن آغازی برای زندگی نیست بلکه ماهیت مردن به کلی فرق میکنه...نه نشد...این زیاد تاثیر گذار نیست.شاید آقا ما که رفتیم بهتر باشه..اصلا بهتره مستقیما با خانواده ام صحبت کنم..مثلا اینو بگم:مادر سعی کن از من بیشتر زندگی کنی..یا مارگارت دیگه هیچ وقت موهات رو مش نکن..اصلا بهت نمیاد قهوه ای روشن برای تو عالی میشه... یا شاید این بهتر باشه:هی مارگارت این آلفرد آدم آشغالیه طرفش نرو...اوه خدا پس چی بگم..ای وای..ای وای..چم شد..پرستار!اوهووووی پقستار!دگتر!داهم میمیوم!نمیتونم نهفس بکشو!آآآآآآی..من هنوز آخوین کلمه ی زندگیهمو انتخام نکردم!من الان نهاید بویرم...عهوضیا نزارین بمیوم! حیوان مرکب است : از روح و جسم..جوهر روح اراده و فکر است و ماده زمانی از روح متلاشی می شود.مابین روح که دائم در فکر می باشد و ماده که ابدا فکر نمی کند غیرممکن است که آنها را از یک اصل بدانیم.مگر روح از چه تشکیل شده است؟به غیر از هوش و اراده و میل است که در حیوان وجود دارد؟در این جا لازم است هوش حیوان را با میل طبیعی اشتباه نکنیم..زیرا یک اختلاف بزرگی مابین اعمال عقلی یا ارادی و فطری یا طبیعی حیوانات است که عبارت از هوش و میل طبیعی می باشد: میل طبیعی عبارت است از جمیع اعمالی که حیوان مطابق یک ضرورت دائمی عمل می نماید بدون تعلیم و آموزش و هم چنین تغیر ناپذیر است.ولکن در هوش تمام اعمال منوط به تربیت و تجربه می باشد و متغیر است.(انسان و حیوان-صادق هدایت-گردآوری جهانگیر هدایت-نشر چشمه-صفحه ی ۵۱)
به نظر من برخلاف نظر صادق هدایت فکر و اراده منوط به روح نیستند.قدرت تفکر در جسم ما و در مغز ماست و به روح ارتباطی ندارد.اصلا قدرت تفکر و روح دو چیز متنافرند.قدرت تفکر اندکی که حیوانات دارند اثبات کننده ی وجود روح در آنها نیست.اثبات کننده ی یک مغز فعال در حیوان است و مغز نیز یک چیز مادی تلقی می شود.اگر نظر صادق هدایت درست باشد کسانی که دچار مرگ مغزی شده اند باید قدرت تفکر و اراده داشته باشند چرا که تنها جسم از کار افتاده روح همچنان در بدن است.در حالی که اینطور نیست.فرد مرگ مغزی قدرت اراده و تفکر خود را از دست می دهد که نشانگر این است که تفکر در مغز است نه در روح. صادق هدایت یکی از نویسندگان بزرگ ماست و در این شکی نیست.وی در زمان نگارش این کتاب ۲۳ سال داشته است که به پختگی سالهای آخر زندگیش نبوده است.اما گویا این برادرش جهانگیر هدایت چندان آدم درستی نیست و از شهرت برادرش سوء استفاده کرده...در کل اگه فکر می کنید نظر من نادرست بوده منتظر سنتزهای شما هستم...! مدت هاست که دو روح در یک بدن زندگی می کنند و کم کم دارند از یکدیگر خسته میشوند.هرکدام دوست دارند یک بدن منحصرا برای خود داشته باشند.اگر روحیات این دو روح با یکدیگر می خواند شاید می توانستند یا هم کنار بیایند اما متاسفانه خلقیات آنها کاملا متفات از یکدیگر است.اگر روزی به فردی برخوردید که از دلش صدای مشت و لگد پراندن بیرون می آمد بدانید که او همان جسم دو روح ماست.دو روح در اثر دعواهای بسیارشان تا بحال به بسیاری از اندام های داخلی بدن صدمه زده اند.مثلا یکی از روح ها در هنگام دعوا یکی از کلیه های بدن را می کند و به سر اون یکی می کوبد و دیگری در جواب یکی از رگها را به دور گردن طرف می پیچد....
اما این وضعیت دیگر ادامه نخواهد داشت چون این دو روح تصمیم دارند بدن را با اره برقی نصف کنند و هرکدام در تکه ای از آن برای خود زندگی کند...اما مشکل آنها پیدا کردن اره برقی است.مدت ها طول کشید تا با هم کنار آمدند که برای یافتن اره برقی جسم را ترک کنند.سرانجام روزی این دو جسم را ترک کردند تا اره برقی پیدا کنن.خود شما بگویید...اگر روح(در این مورد خاص روح ها)جسم را ترک کند چه اتفاقی می افتد؟خوب جسم میمیرد دیگر! اما روح های ما هنگامی این موضوع را دریافتند که با اره برقی سر جسد خانه ی عزیزشان حاضر شدند.شاید می پرسید ارواح ما حالا چه می کنند؟در به در دنبال جایی برای زندگی می گردند و حتی خبرها حاکی است که با هم بودن را به سرگردان بودن ترجیح میدهند! و در صور دمیده می شود پس هرچه در آسمانها و زمین است مدهوش می گردند مگر آن که خدا بخواهد سپس بار دیگر در صور دمیده می شود پس آنان ایستاده می نگرند.
می دوند...کودکی در دامان مادرش می گرید...می دوند..به ناگاه هیچ کس هیچ نمیفهمد.می ایستند.چه دنیایی است اینجا؟ و زمین به نور پروردگارت روشن می گردد و کارنامه نهاده می شود و پیامبران و شاهدان را بیاورند و میانشان یه حق داوری گردد و به ایشان ستم نمی شود. دو در باز می شود.عده ی انگشت شماری وارد در سمت راست می شوند و بقیه داخل در سمت چپ.عدالت برقرار نشده!این سخنی است که بر زبانشان جاری می شود.می گویند این فرجام کار ما نباید باشد.ندا می دهد خاموش بمانید. هر کس به گوشه ای می رود..آنها تنگ تنگ در کنار هم چمباته زده اند و مبهوت می اندیشند.فضا کفاف جمعیت را نمی دهد.ناگهان سیل عظیم جمعیت به درها فشار می آورد و درها از جا کنده می شود.آسمانها به لرزه می افتند.آنها به سرعت در پیشگاه او حاضر می شوند.خواستار تجدید نظرند...اما او حاضر به بخشش نیست.جمعیت اعتراض می کنندو می خروشند.اختیار از کف او ربوده شده است.هرجا که چشم کار میکند جمعیت خروشان دیده می شود.می گوید من شما را آفریدم و اختیارتان را من دارم.شما هیچ نمی فهمید.شما چیزی بیش از لجن بدبو نیستید.... اعتراض می کنند.می گویند شاید زمانی گل بودیم اما اکنون اوضاع فرق کرده است..می خروشند و پیش می روند.اوضاع به هم می ریزد و درگیری رخ می دهد.سیل جمعیت فشار می آورد و درها شکسته می شود.ستون ها فرو می ریزند و آتش ، اینبار آتش خشم آدمیان است که زبانه می کشد.حالا تنها آنها می مانده اند.جانشین کیست؟جمعیت به همهمه می افتد.مدام این سوال را تکرار می کنند....می گویند ما نمیتوانیم..همواره ناظری داشته ایم..اما حالا چه؟؟آدمیان به جان هم می افتند.سرهاست که از بدنها جدا میشود.اقیانوسی از خون به راه می افتد و...اندکی دیرتر..هیچ چیز نیست..تنها سکوت است که از بین نمی رود.. فرانسوا یونک در سال ۱۹۰۲ میلادی در آمستردام هلند به دنیا آمد و در سال ۱۹۲۴ دچار یاس فلسفی شد و خودکشی کرد.یونک ابتدا در دانشگاه هنر آمستردام ساز ساکسیفون را می آموخت که بعد از چندی تغییر رشته داد و به تحصیل الهیات پرداخت.وی از کودکی نبوغ خود را در فلسفه نشان داد.او پایه گذار مکتب پریگتانسیالیسم (اصالت وجود ماهیت ماده)است.وی عقیده دارد که ذات اشیا در ماهیت با وجود آنها متفاوتند.مثلا همه ی ما به کله ی کچل پدرمان به چشم یک توپ گلف در ابعاد بزرگ شده نگاه میکنیم که این یک اشتباه دیالکتیکی است و در ذات کله ی پدرمان به باند فرودگاه در حال احداث میماند.
یونک وجود را بر ماهیت تقدم بخشید.او معتقد است وجود و عدم هر دو موجودند زیرا اگر عدم وجود نداشت وجود هم ماهیت خود را از دست می داد و هر دو معدوم می شدند. وی نظریات بسیار تاثیرگذاری در زمینه ی اقتصاد و سیاست بیان کرد.وی عقیده داشت اگر عموم مردم چه دولت چه ملت دست از کار بکشند و از صبح تا شب در خانه مگس بپرانند اختلاف طبقاتی سریعا از بین خواهد رفت.وی آنارشی را بهترین سیستم برای اداره ی مملکت عنوان کرد و این سیستم را در زندگی شخصی خود نیز به کار برد که فرانسوا یونک شد. یادش گرامی. روز ننه مبارک. چند نکته ی بی ربط به افتخار روز ننه: ۱- بنجورنو به ایتالیایی یعنی سلام. ۲- خاک تو سرش. ۳- یک شعر زیبای بی قافیه :احمدی نژاد سو پوره مثل جد و آباد احمقش می مونه در یک صبح دل و روده انگیز آفتابی مامانم به من امر به خریدن شیر کرد.کمی پول هم بهم داد.من برای خریدن شیر به خیابان زدم که در کوچه ای خلوت به یه یارویه که گویا معجزه فروش بود برخوردم.بدون هیچ حرف و حدیثی پنج شش تا لوبیای گویا سحرآمیز بهم داد و هزار تومان گرفت نامرد.منم به خانه رفتم و لوبیاها را در حیاط خانه کاشتم.فردای آنروز وقتی از خواب بیدار شدم با منظره ی جالبی روبرو شدم.لوبیاها گویا تا آسمان هفتم رشد کرده بودند.بدون هیچ وسایل ایمنی مانند زنجیرچرخ - چراغ قوه - کلاه ایمنی - یخ شکن و...عزم بالا رفتن از لوبیا را کردم.گفتم شاید مثل آن قصه ی قدیمی با مقادیر جالب انگیز ناکی پول و جواهر به خانه برگشتم.خلاصه اینکه شروع کردم از لوبیا بالا رفتن.فکر میکنم الان حدود 17 ساله که تو راهم و حدس میزنم0/00000001راه را پیموده ام.گویا لوبیاش کمی زیادی سحرآمیز بوده! |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||